|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین،
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن،
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در خانه می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
احمد شاملو
گاه
از هرچه کنگره و جشنواره
حالت به هم می خورد
و از آدم های جشنواره ای و هفت رنگ
و از تعارف ها و حرف ها و شعر ها و ....
« ... و اصوات را تاثیر آن ظاهرتر است به نزدیک عقلا که به اظهار برهان وی حاجت آید. و هرکه گوید«مرا به الحان و اصوات و مزامیر خوش نیست.» یا دروغ گوید یا نفاق کند و یا حس ندارد و از جمله مردمان و ستوران بیرون باشد.»
کشف المحجوب - ص ۵۸۵
وقتی به این جمله از کشف المحجوب می رسم این سوال کهنه در ذهنم دوباره تازه می شود که سرانجام تکلیف موسیقی چیست؟ قرنهاست ما را در سایه تردید نشانده اند و هماره ترسان و لرزان به موسیقی نگریسته ایم و گوش فراداده ایم. در حالی که بی پروا و گاه با مباهات به بسیاری از رذیلت ها چون دروغ تهمت غیبت و ... دست یازیده ایم و برای هرکدام نیز مصلحت و توجیهی تراشیده ایم. اما پای موسیقی که به میان می آید انگار از ام الخبائث سخن رانده شده و اهل صلاح! روی ترش کرده به نوازنده و شنونده به چشم عاصی روسیاه نگریسته اند.
به یاد این بیت از حافظ می افتم که شاید پاسخی باشد بر تردیدهایی از این دست و یا تعریضی بر تنگ نظری ها :
«خدا را محتسب مارا به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد»
من

می خوام
به
کودکی
برگردم ...
امروز به یاد استاد گرانقدرم دکتر سیروس شمیسا افتادم. دریایی از علم و فضل که دانشش را ب
ی دریغ به طالبان معرفت هدیه می کند. این را هرکه حتی یک بار تجربه حضور پای درسش را داشته باشد خوب درک می کند. یادم نمی رود در پایان یکی از کلاس های درس معانی وبیان دوستم می گفت: اگر کلاس چند دقیقه بیشتر طول می کشید از فرط وجد و لذت شنیدن نکته های ناب و دقیقه های بدیع استاد گریه ام می گرفت.
و به راستی این چنین بود. در این روزگار وانفسا انگشت شمارند استادان فاضل و دانشمندی که ثمره سالها زحمت و رنج خویش را به دانشجویان علاقه مند ارزانی کنند.
به همه استادان عزیزم که بهترین لحظه های زندگی ام را پای درسشان گذراندم درود می فرستم : دکتر شمیسا -دکتر کزازی - دکتر حمیدیان - دکتر ایزدی- دکتر ترابی- دکترمصطفوی- دکتر بیات- دکترحسن زاده- دکتربشیری - دکتر اسپرهم- دکتر مست علی-دکتر واعظ - دکتر تاج بخش و...
و سلام می کنم به همه دوستانی که خاطره مهربانی شان را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد : میثم حنیفی- رسول اکبر پور- صادق آتانی - محسن زاده- ابراهیمی - ریسمانیان - طباطبایی- رضایی - سپهوند-رضوی- صراف- فرجی و ...
خدایشان حفظ کناد.
سومين جشنواره استانی شعر و داستان کوتاه "شاهوار" نفرات برتر خود را شناخت
در این دوره از جشنواره ادبی "شاهوار" 411 شعر و داستان کوتاه از 126 نویسنده و شاعر به دبیرخانه رسید که از این میان 20 قطعه شعر و 15 داستان کوتاه با آرای مهرداد امين هراتي، حسن يعقوبي، سنان طبري، سيامك مهاجري، عشرت السادات ميرحسيني و حسينعلي جعفري به مرحله نهایی راه یافتند.
هیات داوران بخش داستان این جشنواره متشکل از عشرت السادات ميرحسيني، سيامك مهاجري و حسينعلي جعفري و عليرضا محمودي ايرانمهر در مرحله نهایی ، محمد تقي حسن زاده توكلي از سمنان، حامد امامي و امين كريمي از گرمسار را شايسته تقدير و بهزاد ناظميان پور از شاهرود، محسن ادهم از سمنان و محمدرضا رميار از شاهرود را نفرات اول تا سوم این بخش معرفی کردند.
در بخش شعر نیز هیات داوران جشنواره متشکل از حسن يعقوبي، سنان طبري، مهرداد امین هراتی، سيد عبدالجواد موسوي و گروس عبدالملكيان در مرحله نهایی، بدون معرفی شاعر تقديري ، روزبه سوهاني و رضا داورپناه را مشتركاً اول، فاطمه روشن از سمنان را دوم و محمد كاشي از گرمسار و ياسمن قاسمي پور از سمنان را مشتركاً سوم معرفي كردند.
گفتنی است؛ جشنواره ادبی شاهوار، فراخوان خود را از نیمه اول خرداد ماه سال جاری منتشر کرد و در عرض یک ماه، 411 اثر از 126 شاعر و نویسنده به دبیرخانه آن ارسال شد.
وقتی هیچ چیز
از دلتنگی هایت نمی کاهد
و تنها اندیشیدن به خاطرات و تصویرهایی رنگ باخته از روزگارانی دوردست
اندکی آرامت می کند...

![]()
انسان می تواند
بی آنکه انسان بزرگی باشد،
انسانی آزاده باشد
اما هیچ انسانی نمی تواند
بی آنکه آزاده باشد،
انسان بزرگی باشد.
(جبران خلیل جبران)
در آستانه سالگرد پرواز شاعر مهربان، دکتر قیصر امین پور، یکی از غزل هایش را زمزمه می کنیم:

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
بي شبهه شرابي تو و آفاق، سبويت
غزلي از دوست شاعرم دکتر قربان ولیئی ، در مدح حضرت علي(ع)

اي سلسله در سلسله در سلسله مويت
وي آينه در آينه در آينه رويت
چشمان تو چشمان تو چشمان تو هو هو
حق حق چه بگويم چه من از اين همه اويت
زيبايي سكرآور و رباني آفاق
بي شبهه شرابي تو و آفاق سبويت
هر سبز كه از خاك برآيد كلماتت
در چاه فروريخته اسرار مگويت
اي زمزمه ی هر شب تنهايي جبريل
وي زمزم آواز خداوند، گلويت
دريايي و هر چشمه به ژرفاي تو جاري
فردايي و هر لحظه شتابنده به سويت
حاج احمد را دوازده سالی است که می شناسم و به ایشان ارادت دارم. مبالغه نیست اگر بگویم هنوز در این سالها کسی را همپای این مرد در مهربانی ، پاکی، فروتنی و روشنی ندیده ام. این مرد میدان مبارزه و تبلیغ که روزگاری در جبهه های لبنان مجاهدتی مردانه و عاشقانه داشت، سالهاست بر صندلی چرخدار، زندگی اش می چرخد. و چقدر بردبار است ... با همین احوال، هنوز مطالعه می کند، ترجمه می کند، می نویسد و از زلال معرفت خویش، تشنگان علم و روشنی و پاکی را سیراب می سازد. حاج احمد نطنزی ...
این رباعی از اوست هرچند می دانم راضی به انتشارش نیست...
من تشنه ی یک قطره نگاهت هستم
از باده ی عشقت ز ازل سرمستم
بس طول کشیده ست شب هجرانت
ترسم که رود دامن صبر از دستم

دو سال پیش در همین روزها بود که پدر ، ناباورانه از کنار ما پرکشید و آسمانی شد. محرم امسال ، جایش میان تکیه امام حسین(ع) خیلی خالی بود. او که عشقش آن تکیه بود و کتیبه ها و علم ها و پرچم های عزای حسینی. امید که در کنار مولایش باشد. این غزل را در همان روزها گفته ام...
سخت
است، سخت، باور اين داستان ، پدر!
با
ما بگو نرفته اي از پيشمان ، پدر!
تاريكي
خبر به دلم چنگ مي زند:
كوچيد
سمت آينه ها ، ناگهان پدر
دلتنگ،
هر غروب به حسرت نشسته است
اين
خسته ي شكسته دل ناتوان، پدر!
لك
زد دلم براي صدايت ، قيافه ات
يكبار
هم شده ، بده خود را نشان، پدر!
خورشيد
من! چه رسم غريبي ست كه اينچنين
ماييم
اسير خاك و تو در آسمان ، پدر!
هر
گوشه اي كه مي نگرم ، شعله مي كشم
جاريست
عطر ياد تو در هر زمان ، پدر!
حتي
كتيبه هاي محرم نشسته اند
در
تكيه ، همنواي دلم ، نوحه خوان ، پدر!
اين
اشك هاي تلخ ، امانم نمي دهند
سخت
است، سخت، باور اين داستان ، پدر!
به یاد سردار سرفراز، شهید حاج علیرضا ابراهیمی
یادش به خیر وقتی با پای برهنه در عزای حسینی، میاندار دسته
ی سینه زنی هیأت بود،با آن شال سیاه و زیبا. امسال جایش خیلی خالی بود... و من
حالا می فهمم رستگاری در سرانجام کار، چقدر زیباست!
حاج علیرضا به حقش رسید و آسمانی شد و من و تو همچنان در
منجلاب عادات سخیف ، دست و پا می زنیم. راستی! سرانجام ما چه خواهد شد؟
محسن دایی نبی را از سال 78 می شناسم. وقتی غروبهای کرمانشاه می نشستیم و شعر می خواندیم. محسن هم شاعر است هم استاد خوشنویسی ، هم ورزشکار است و هم گرافیست. او دف و تنبور را استادانه می نوازد و البته خواننده ای است قابل.مجموعه شعری دارد با نام«آن سوی سایه» و آلبوم «آخرین غزل رومی» اثر شنیدنی و زیبایی است از ایشان که آن را حوزه هنری در سال ۸۴ منتشر کرده است.برای این دوست خوب که سالهاست او را ندیده ام آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.

... و شعری از دوست شاعرم ، دکتر قربان ولیئی – که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش-
به یاد دانشگاه علم و صنعت ، نشریه کویر و خاطرات سبز آن سالها :
مثل نیلوفری ام در شب بودایی خویش
می نشینم به تماشای شکوفایی خویش
رو به ژرفای درون، موج زنان می پیچم
می روم محو شوم در دلِ دریایی خویش
چشم دیدار کسی نیست در آیینۀ من
بس که در حیرتم از دیدن رؤیایی خویش
مثل یک بید که در چشمه به خود خیره شده ست
چه طربناکم از احساس شناسایی خویش!
چشمه ها! گرم بجوشید و به دریا برسید
تا ببینید در آن آینه ، زیبایی خویش
این چه غوغای غریبی ست که می خوانَدمان
رو به آفاق درخشانِ تماشایی خویش!
وین چه شطحی ست که پیچیده در این حیرتگاه:
سجده کن - روح پرستنده - به یکتایی خویش!
از ازل تا به ابد فرصت شیدایی ماست
زنده ایم از نفس سبز مسیحایی خویش
نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت : « نظرت الی الجنه ، فادبنی ربی »
«در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد . این بیماری از آن است.»
یا لطیف درد، نام دیگر من است
... با شعر های قیصر زندگی کردیم. در سایه سار دردها و امیدهایش، میهمان لحظه های نابی بودیم که ما را به کوچۀ آفتاب و آیینه می برد.
از قیصر، دستور زبان عشق را فراگرفتیم و در آینه های ناگهان، دل سروده های عاشق دردمندی را به ترنم نشستیم که مهربان بود و فروتن، و عمری سرفراز زندگی کرد.
او بود که به ما گفت: «از غم خبری نبود اگر عشق نبود» و ما هنوز در بهت لحظه های تلخی به سر می بریم که نمی خواهیم باورمان شود که او دیگر نیست.
قیصر، زبان صادق و صمیمی دلهای عاشق و جانهای شیدا بود. زبانی که هیچ گاه هنر والایش را صرف شکستن این و آن نکرد. دشمنی ها و نامهربانی ها را، دشنۀ دشمنان و خنجر دوستان را مردانه تاب آورد و با دلی سربلند و سری سر به زیر ، عمری به سربرد.
در شعرهای زلال قیصر، طراوت و صمیمیتی موج می زند که می توان از ورای واژه های روشنش، حزن عارفانه و شور عاشقانۀ مردی را احساس کرد که دلش قلمرو جغرافیای ویرانی بود.
آن که هیچ گاه دل به پاییز نسپرد و چون گلدان خسته ای بر لب پنجرۀ زندگی، پر از خاطرات ترک خورده بود، در سحرگاه سه شنبه ای پاییزی ، دری به خانۀ خورشید باز کرد و در تنفس صبح ، جاودانه شد.
قیصر از یادها نمی رود. قیصر حضور همیشۀ خاطرۀ باران و آفتاب است. همو که دلتنگ رسیدن آن روز اردیبهشتی بود و حرف آخر عشق، آغاز نام کوچکش.
آری ، در این روزها که جرأت دیوانگی کم است، کاش بود و باز هم از روز مبادا می گفت و دردهای کهنۀ لجوج، و از پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست.
کاش بود و باز از فصل تقسیم گل و گندم می گفت و از لایحۀ روشن آغاز بهار. کاش بود و باز شعری که در ستایش گندم نباشد، می سرود... کاش....
|
|