|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
همین روزها ...
ماهیِ تُنگم و دلتنگ رخ ماه در آب
دیده ام باز در آغوشمی ای ماه، به خواب
بی تو دیریست خمارانه به خود می پیچم
روشنم ساز به لبخند خود ای جرعۀ ناب!
تو بهشت منی، آزاد شو از برزخ شرم
شعله ای بوسه عنایت کن و بردار عذاب
پلک بگشا، هوس سوختن افتاده به دل
گاه بی واسطه ای مهر، بر این سایه بتاب
موج گیسوی تو آغوش دل طوفانی ست
این منِ گمشده در خاطره ها را دریاب
رو به ویرانی ام و خسته تر از پاییزم
حال من سخت خراب است، خراب است، خراب...
پاییز
در من رسوب کرده
اما دلم
چقدر هوای بهار دارد!

حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان
در روزگار رونق بازار شاعران
باید بیایی آینه ها را بیاوری
ما را به خود بیاوری ای بهت جاودان!
ما را دمی ز رندی جانانه ات ببخش
ما را که وامدار به این گشته ایم و آن
از ما ربوده است حضور و قرار را
این پاره های خون جگر، لقمه های نان
حافظ بیا و در رگ این شهر سوخته
موج شراب و شعر بینداز، آن چنان
کز هرچه غیر یار ، دل ما رها شود
تا خاک تیره روز، شود رنگ آسمان
حافظ! در این زمانه که تزویر می وزد
برخیز و باز خرقه بسوزان، غزل بخوان
«ای قصه بهشت، ز کویت حکایتی»
حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان
۸۶/۳/۲۲
بیاشوب
خواب کال مرا
با پنجه های آفتابی ات
ای خنیاگر!
من خواب مانده ام ...
یک دوبیتی که در سال 77 سروده شد:
نشان عاشقی اشک است و آهی
که می جوشد ز افسون نگاهی
نگاهت امتحان می گیرد از دل
چه سخت است امتحان های شفاهی!
مهمان تو دلتنگ نگاهی ست ، نگاهی
بگذار به دریا بزند دل، پرِ کاهی
مهمان تو رنگ از رخ او گرچه پریده ست
افتاده بر او چشم کسی، چهره ی ماهی
باید که به حیرت بسپارد دل و دین را
هرکس که دچار است به چشمان سیاهی
یوسف که نه، این مانده در آغوش بلاها
انگار که گرگی ست درافتاده به چاهی
مهمان تو شد ذره ی درمانده ای ، اما
بر گُرده اش اندازه ی کوه است گناهی
بنوازی اگر یا نه، تو را چشم به راه است
مهمان تو دلتنگ نگاهی ست، نگاهی ...
14 رمضان 1429
روایت یک رؤیا
... در سایه سار سکوت نیمروز
پای چناری آرام
خستگی تکاندیم
و سنجاقکی
میهمان سفره چایمان شد
و چشم دوختیم
در تلاطم بالهایش
و من گم شدم
در لابه لای واژه هایی ابریشمین
و در دستهای کوچکی که
بوی دریا می داد
کوله ات را بردار
تو چقدر سبکباری!
چقدر پرنده!
و من هنوز از ارتفاع
بیمناکم
و از مارهایی خزیده در
لابلای سنگ های تردید
کوله ات را بردار
دستم را بگیر...
بیا بساز از این خسته ، آدمی دیگر
نخواه اینکه بخواهم ز همدمی دیگر
بهشت من تبِ آغوش عاشقانۀ توست
مرا ببر به تماشا، به عالمی دیگر
ببین که همسفر برزخی پرآشوبم
ببار بر نفَسم عطر شبنمی ، دیگر
نخواه ای گلم! از سایه سار گیسویت
بَرد پناه دلم زیر پرچمی دیگر
برای از تو سرودن همیشه دلتنگم
دلیلِ یک غزل تازه شو، غمی دیگر...
غزل غربت
کجاست این منِ خاموش در پگاه زمان
گم است نقش تو انگار در نگاه زمان
دلت هنوز پی نغمه های دلکش کیست؟
میان خندۀ مسموم و قاه قاه زمان
شدی اسیر در آغوش ناسزای زمین
غریب مانده در آفاق روسیاه زمان
به یوسفانه ترین شیوه دل ربود از تو
و داد خاطره ات را به باد، چاه زمان
چه میهمانی تلخی ست زندگی، افسوس!
چه حکمران غریبی ست پادشاه زمان
13/2/88
یک غزل قدیمی که به حال و هوای این روزهایم نزدیک است:
بیگانه با آرامشم ، طوفانی طوفانی ام
دلگیرتر از عصر یک آدینه ی بارانی ام
هم ناله با این شعرها، این واژه های بینوا
یک عمر در بند دل و سلول غم زندانی ام
سرگشته تر از موج ها، سرشارم از آشفتگی
عمریست از دست غمت، محکوم سرگردانی ام
این روح طوفان دیده را غرق تمنا دیدی و
خندیده ای چون موج ها، بر ساحل ویرانی ام
در جست و جویم سال ها، در کوچه های خاطره
پایان بده یک روز بر این قصه ی حیرانی ام
گم می شوم در قهوه ای نگاهت چون قویی عاشق در پگاه مه آلود برکه ای دوردست.
عطر سکرآور پیراهنت را دوست می دارم و سماع بی قرار گیسوان بی تابت را.
چگونه تاب بیاورد این زورق شکسته در موجاموج دلتنگی های ناگهان؟
در چشم هایت آسمانی را یافتم که پرندگی ام بخشید و دلم _ این گنجشک
درمانده ی دی ماه سرد - در حرارت مهربان دستهای روشنت ، خواب بهار و بهانه
می بیند.
عطر بکر پیراهنت را دوست می دارم و صدای شیرین خاطره هایی که مردی در
میانه ی پاییز را به سوسوی جاده های برف و بنفشه می خواند.
و من دوست می دارم برف را ، بنفشه را و هر آنچه را که رنگ بهانه ایست تا به
خنکای نسیم نگاهت بیندیشم...
آسمان ، تکیه به دستان تو دارد عباس
مرغ دل، خانه در ایوان تو دارد عباس
در حریمت نه فقط دلشدگان حیرانند
عشق هم دست به دامان تو دارد عباس
شب ازآن لحظه که چشمان توخاموش شده ست
رنگ گیسوی پریشان تو دارد عباس
ابر هر گاه که می بارد از انبوهیِ بغض
شرم از تشنگی جان تو دارد عباس
طور عشق است نگاه تو و موسای دلم
بهره از مشرب عرفان تو دارد عباس
خیمه ها تشنه ی آبند و لبِ دشنه ی رنگ
صحبت از شام غریبان تو دارد عباس
آذر 1375
با این شب مکدّر و خاموش دم نزن
خواب سیاه عقربه ها را به هم نزن
از این منِ رها شده در شب، غزل مخواه
با من، منِ شکسته دل از عشق دم نزن
وقتی به آسمان نگاهت نمی رسم
دیگر عزیز! طعنه به بال و پرم نزن
حق دارد آفتاب نتابد بر این غبار
از من چه مانده؟ زخمه به ساز عدم نزن
دارم تمام می شوم انگار در خودم
بیهوده است ، در منِ ویران قدم نزن
(اردیبهشت 82)
از برق ذوالفقـــار تو باران گرفت جان
وز گوشه ی نگاه تو ، احسان گرفت جان
بی تو زمین به خویش نمی دید ابوذری
از بـاده ی ولای تو سلمان گرفت جـان
سرّیست بی گمان که به یک «یاعلی مدد!»
هر بینوای خسته دل و جان، گرفت جان
از هُرم چشم هـای خداوندیِ تو بود
فصلی اگر به نام بـهاران، گرفت جان
افتاده اند پیش تو اهل نظر به خاک
کز مشرب نگاه تو عرفان گرفت جان
ای راز سر به مُهر خداوند ، ای علی!
از چشمه سار نام تو قرآن گرفت جان
(خرداد 1376)
خسته از این دور باطل، خسته از تکرارها
خسته ایم از چهره های مسخ، این دیدارها
در مسیر این قمار، آیینه ها را باختیم
پشت سر افسوس مانده، روبرو دیوارها
خوب شد راندند ما را از تماشای بهشت
ما که چون مرداب، سرشاریم از انکارها
در زمین حتی نگاه غنچه ها خاکستری ست
تا که می میرند گل ها روی دست خارها
زندگی این نیست، این چیزی شبیه زندگیست
کاش می شد باز برگردیم سوی غارها !
(تیرماه 81)


دوبیتی های طنز دانشگاهی
پی مدرک به دانشگاه رفتی
به صدها نذر و اشک و آه رفتی
دبیرستان مگر جای بدی بود؟
ز چاله آمدی ، در چاه رفتی
***
یه کیف سامسونت در دست داری
شبیه نامه ها پیوست داری
گمون کردی که مدرک چاره سازه
ولیکن مقصدی بن بست داری
***
چه سخته طعم مشروطی چشیدن
به دوش خویش ، بار «اِف» کشیدن
شبیه دُم برای نمرۀ ده
پی استاد ، روز و شب دویدن
***
چی می شد نمرۀ من بیست می شد
و هرچی نمرۀ «اِف» نیست می شد
چه حالی داشت ، اسم بنده یک روز
تو شاگردای اول ، لیست می شد
***
چه خوبه واحدی را پاس کردن
و طعم بیست را احساس کردن
ز دانشگاه ، ما خیری ندیدیم
به جز بدبخت و آس و پاس کردن
***
به هنگام کلاس، او کار دارد
دوصد توجیه نا هموار دارد
چو می آید، ندارد هیچ آرام
مگر این صندلی ها خار دارد؟
***
دو سه ترمی که دانشگاه رفتی
سراغ قصه ای جانکاه رفتی
مجرد بودنت عیبی مگر داشت؟
ز چاله آمدی ، در چاه رفتی
***
تو دانشجویی و خرجت زیاده
نگیر این قدر کارو سهل و ساده
اینو مادر بهت می گفت ، اما
نگشتی از خر شیطون ، پیاده
***
سوار ابر بودم، غرق رؤیا
نبودم لحظه ای در فکر فردا
تموم شد حرفهای عاشقونه
حالا من موندم و دفترچه قسطا

در قفس آسمان
گنجشک، پشت پنجره پرپرزنان شکست
از خود پرید و در قفس آسمان شکست
آن سو هنوز چشم تو گرم نیاز و نازمردی که در برابر حق نیز خم نشد
حالا ببین به پای نگاهت چه سان شکست!
انگار سهم تلخ وی از شور زندگیدر هر کجاست غصه و در هر زمان، شکست
ای عشق خیره! دست بدار از شکستگان
دیگر گذشته است از او، آن جوان شکست
گنجشک، حرف آخر خود را ز یاد برد
خورشید پرکشید و دل آسمان شکست...
86/3/9
تقدیم به سردار شهيد نوروز ايماني نسب
چفيه ات رقص كنان در گذر باد هنوز
مي دهد بوي خوش مالك و مقداد هنوز
عطر آرامش دريايي ات اي روح زلال
مي چكد هر سحر از خاطره ي باد هنوز
كوه ، حيرت زده از هيمنه ي همّت توست
مي كند نام تو را صاعقه فرياد ، هنوز
در صف تيره ي تزوير به خاطر دارد
تندر خشم تو را تنگه ي مرصاد هنوز
سالها مي رود از هجرت سرخت ، امّا
رنگ خون دارد افق ، پنجم مرداد هنوز
نگاه روستایی ات را
لا به لای کدام واژگان
پنهان می کنی؟
جاری شو
آسمان هنوز
تشنه ی آوازهای دشتی توست

نه سپیدهایت
روشنم می کند
نه غزلهایت
بوی روستا می دهد
دست بردار
خودت خوب می دانی
لبخند پست مدرن
به قیافه ات نمی آید
این غزل در فضای سرسبز و آرام
امامزاده محمدبن زید(ع) سروده شد :
آغوش حیرت
پنهان درون هرچه و پیدا چو آفتاب
نام تو می چکد ز لبان زلال آب
وقتی نسیم در رگ این باغ می دود
می آورد به رقص، تن تاک را شراب
گنجشک، این عجول ترین عاشق زمین
از او ربوده عطر نگاهت قرار و خواب
تو پاسخ همیشه ی آغوش حیرتی
در من رسوب کرده سوالات بی جواب
می خوانی ام به خویش چنان رود، روز وشب
من سنگ مانده در هوس بوسه ی سراب
گل انعکاس روشن لبخندهای توست
بر این کویر خسته کمی بیشتر بتاب
تیر ۸۷
کیستی ای ماه ترین! کیستی؟
آنچه سرودیم ، شما نیستی ...

در غبار خویش
عمریست مثل سايه گمم در غبار خويش
آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش
چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر
ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش
گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام
مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش
خاكستري رها شده ام در نگاه باد
انگار كرده شعله ي آن چشم، كار خويش
دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم
از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش
به پيشگاه مادرم زهرا(س) :
سرمست از تـرنــّم الله اكبـرت
آن سوي ابرهاي تجلّي ، چو ماهتاب
محو سكوت، مريم و حوّا برابرت،
در هاله اي ز حيرت و تحسين نشسته اند
بـر آستـان عصمت آيينـه پرورت
*
جاريست آه تلخ تو در هرم كوچه ها
در ذهن لحظه هاست رها ، موج باورت
خورشيد مي گدازد از آن آه شعله بار
دارد بقيـع ، نـاله ز احــوال مضطرت
از هق هق گرفتـه و محزون دخترت
آري غروب آيه ي سرخيست بي گمان
از چشم هاي خسته و در خون شناورت
*
سرشــار عطر يـاس ، مزار مطهـّرت
اي دستهاي روشنت آيينـه دار وصل
گم کرده ام تو را
گم کرده ا م تو را و خودم را و هرچه را
گم گشته ام میان هیاهوی لحظه ها
حیرت کشیده شعله در آفاق جان من
رقصیده ام در آینه هر روز با خدا
در ساحت سپیده کسی بال می زند
آیا منم که می شوم از خویشتن ، رها؟
فانوس های خاطره روشن شدند و من
پیدا نمی کنم ز خودم هیچ ردّ پا
ای بیکرانه! می رسد آیا به ساحلت
این قطره ای که گم شده در عمق ناکجا؟
*
خورشید همچنان به زمین خیره مانده است
شاعر ، غروب می کند آرام و بی صدا
رنگ دريا
تو كهكشون ، گم شده سياره مون
مثل دلِ خراب و آواره مون
جون تموم كفتراي چاهي
چشم زمين داره ميره سياهي
كلبه ي پاكِ گل و خشتيت كجاس؟
باغچه ي فطرت بهشتيت كجاس؟
زندگي رو رنگ جهنم زدي
حال فرشته ها رو بر هم زدي
عصاي دست زندگيت دروغه
پياده روهاي دلت شلوغه
عطر بهشتيِ نگات گم شده
تو ويترينا برق چشات گم شده
با لهجه ي مادري دشمن شدي
فرشته بودي ، حالا«مانكن» شدي
سخته خداوكيلي آدم بودن
شبنم احساس، تو جهنم بودن
سخته تو اين زمونه يكرو باشي
گرگ نباشي ، بايد آهو باشي
تو اين زمونه گم شده محبت
نيس ديگه از صفا و خوبي صحبت
عشق و صفا رو سرِ كار مي ذارن
آدم خوباشَم شيشه خورده دارن
تخم صداقت افتاده تو دريا
لك زده دل، واسه دل بي ريا
حساب مي شه دوز و كلك ، زرنگي
سادگي و حماقته ، يه رنگي
رفته جوونمردي و لوطي گري
نمي كنه هيشكي ازت دلبري
فاصله پيدا شده بين ماها
گم شده تو زندگي، بوي خدا
حيفه اسيرِ آب و دونه موندن
توي قفس ، شعر و ترونه خوندن
كاشكي دوباره رنگ دريا بشيم
بي غل و غش ، مثل قديما بشيم...
این غزل را به یاد شهید عزیز سید ابراهیم سیادت گفته ام ، همو که اگر امروز بود ، برای پسرم مهدی پدربزرگی مهربان بود و ...
هواي جنون
شايسته ات نبود كه تسليم نان شوي
غرق سكوت شهر، اسير گمان شوي
اين كوچه ها شبيه قفس بود و خواستي
مانند آسمان خدا ، بي كران شوي
كوه از نگاه شعله ورت خوب خوانده بود
ماندي به اين اميد كه آتشفشان شوي
شايسته ات نبود بماني، كبوترم!
تا هم پياله با نفس كركسان شوي
دريا شدي ، ستاره شدي ، آسمان شدي
جان دادي اي پرنده كه تا «جمله جان شوي»
اين جا نبود عرصه ي روح رهاي تو
رفتي كه در هواي جنون ، لامكان شوي
مضمون آتشين غزل هايمان شوي
براي امام رضا (ع):
رواق سحر
نقاره ها ز شوق تو دارند گفتگو
پیچیده در رواق سحر ، عطر سبز هو
از خویش می شوند رها فوج کفتران
در سایه سار این همه سیمرغ آرزو
در آستان شرقی ات ای قبله گاه مهر
هستند لحظه های حرم ، دائم الوضو
بنگر غریب خسته ی حیرت نصیب را
در ازدحام آینه ها ، غرق جستجو
این سایه ی مکدر و درمانده آمده ست
از خاک درگه تو کند کسب آبرو
دل را دخیل بسته به لبخند روشنت
وا کن گره ز بغض فروخفته در گلو
مثل همیشه چشم به راه نگاه توست
این زائر نشسته در ایوان روبرو
شعله های جنون
سلام شاعر این انجمن ، فلان کانون
سلام عابر پس کوچه های بی مجنون
دچار در تبِ این جاده های بی انجام
زمین ز دست شما خسته ، آسمان دلخون
چقدر لحن شما مثل فیلسوفان است!
چقدر حافظ و سعدی! چقدر افلاطون!
چقدر ژست مدرنیته ، شعرهای دروغ!
چقدر از خودتانید راضی و ممنون!
سلام شاعرِ در وهم و آرزو پنهان!
و از غبار هوس های ناتوان ، مشحون!
و پای ثابت شب های شعر بی مهتاب
ز خویش ، یک قدم آیا نهاد ه ای بیرون؟
چقدر شعر تو از دود و سایه لبریز است!
شبیه پاکت سیگار ، خالی از مضمون
بساز قایقی از جنس شعله های جنون
بهمن ۸۴
یا لطیف
سرانجام پس از سالها تردید ودرنگ، مجموعه شعرم را شامل گزیده ی ۴۵ غزل با عنوان «سپیده دم سکوت» به چاپ رساندم.غزلی را از این کتاب تقدیم می کنم:
افق شوق
ای صمیمی، غم شیرین و معطر! برگرد
مهربان، طلعت خورشیدی باور! برگرد
زندگی عطر تماشای تو را کم دارد
بی تو گردیده هزار آینه، پرپر ، برگرد
روزگار از تب آدینه چنین شعله ور است
و زمین ، تشنه و آیینه، مکدّر ، برگرد
آسمان در افق شوق، زمین گیر شده ست
جان پروانه ، تو را جان کبوتر ، برگرد
طلحه ها سرفه ی طاعون به زمین پاشیدند
محو شد آینه در رنگ، سراسر ، برگرد
خسته ایم آه! از این معرکه ی رنگ و درنگ
از سیاست بدمان آمده دیگر ، برگرد
ای بهارانه ترین لهجه ی این خاک! بیا
سوختیم از دَم پاییزیِ آذر ، برگرد
تیر 1384
شعر سپیدِ همیشه
غمگین نباش، آینه ها را نگاه کن
قدری بخند، گاه کمی اشتباه کن!
از باغ های سیب و انار و ترانه ات
سمت کویر خستگی من نگاه کن
از پشت ابرهای مه آلود روزگار
بیرون بیا و صحبت از آغوش ماه کن
لب باز کن شبی ، به سماع آر زلف را
دل را مرید میکده و خانقاه کن
غمگین نباش شعر سپید همیشه ام!
بشکن سکوت را، غزلی روبه راه کن
(فروردین 86)
پرپر زدن میان زوایای بسته ای ست
هر روزِ من که تهمت تکرار می کشد
مثل دلم اسیر تپش های خسته ای ست
این مویه – این غزل - که جنون می چکد از آن
آواز های زخمی ساز شکسته ای ست
خورشیدی و شعاع تو تا لامکان رهاست
این دل ، غروب خسته ی در خون نشسته ای ست
می آیی و به نام تو آغاز می شود
تاریخ سبز عشق ، چه روز خجسته ای ست!
دو غزل قدیمی عاشورایی :
شام غریبان
آسمان ، تکیه به دستان تو دارد عباس
مرغ دل، خانه در ایوان تو دارد عباس
در حریمت نه فقط دلشدگان حیرانند
عشق هم دست به دامان تو دارد عباس
شب از آن لحظه که چشمان تو خاموش شده ست
رنگ گیسوی پریشان تو دارد عباس
ابر هر گاه که می بارد از انبوهیِ بغض
شرم از تشنگی جان تو دارد عباس
طور عشق است نگاه تو و موسای دلم
بهره از مشرب عرفان تو دارد عباس
خیمه ها تشنه ی آبند و لب دشنه ی رنگ
صحبت از شام غریبان تو دارد عباس
آذر 1375
خیمه ی خورشید
امشب چقدر شعله ورم، دف بیار دف
سرشار گشته روح من از شور دشت طف
گویا رسیده ام به همان ظهر سرخ پوش
طوفان آه می وزد از جانب نجف
جاریست عطر پاک بهشت از کدام سوی؟
این سایه کیست ، اینکه جدا می شود ز صف؟
این مرد خسته کیست که آرام و سربه زیر
روحش گرفته خیمه ی خورشید را هدف؟
«مولا سلام!» ، ساکت و شرمنده ایستاد
خورشید می وزید صمیمانه آن طرف
لبخند می زد آینه یعنی خوش آمدی
بوی بهشت می دهی ای حرّ باشرف!
تیر 1381
... یک اتفاق ساده، ولی ماندگار شد
وقتی که چشم من به نگاهت دچار شد
لب را گشودی و دلم آغوش باز کرد
خندیدی و جهان، همه باغ انار شد
از گیسوان مست تو عطر جنون چکید
با هر نسیم، هستیِ من بی قرار شد
پاییز، فصل خاطره های قشنگ ماست
هر وقت حرفِ غنچه لبت زد، بهار شد
بانوی ماه! هر غزل، آغوش تشنه ایست
شعری که وزن و قافیه اش داغدار شد
آواره بود، تا به نگاهت قدم گذاشت
در شهر چشم های تو، دل ماندگار شد
برای مولایم علی(ع) :
.jpg)
عطر مهربان
دنیا هنوز حسرت آن روزها به دل دنیا هنوز از تو و آیینه ها خجل آیا دوباره می وزد آن عطر مهربان
با کوله بار آینه از کوچه های دل؟
دنیا چقدر منتظر گامهای توست
دل خسته از حضور قدمهای منفعل
آن پنج فصل سبز بهشتی گذشت و ماند
این لحظه های زرد در این برزخ کسل
آتش گرفته خاک ز خشم سیاه شب
لبخند هدیه کن به زمین، روح معتدل!
تبسم
باعشق– این ترانۀ معصوم-از ازل
شد باب آشنایی ما حضرت غزل
بانوی شوق در رگ آیینه ها دوید
با لهجۀ شکوفه ، نگاهی پر از عسل
همسایه با انار تبسم نشسته است
سیبی که برده است دل از اهل این محل
سیب آمد و عروس نگاه بهار شد
رقصید باغ خاطره ها در شب غزل
پروانه شعله نوش تغزّل چکید و سوخت
تا شرح مختصر دهد از عشق، لااقل
*
سردرگم است شاعر مجنون و می وزد
از موج موج گیسویت ای تاك! راه حل
به یاد قیصر در اربعین پرکشیدنش:

همسفر باران
دل ما خوش به حضور تو در این میدان بود
در تو جاری نفس «منزوی» و «سلمان» بود
اولین بار که در ساحت شعرت پر زد
جان من، مست شد و در نفست حیران بود
گرچه در برکۀ شعر تو زلالی جاریست
حیرت آینه آن سوی غزل ، پنهان بود
پشت پا بر همه جز عشق زدی رندانه
روزگاری که در آن دغدغه، تنها نان بود
«قیصر!» ای سبزترین شاعر جغرافی درد
سخنت زمزمۀ درد، ولی درمان بود
نام تو آخر عشق است، تو را مرگ مباد!
که از آغاز ، دلت همسفر باران بود
1
نگرانِ چیستی؟
وقتی
نگاه منتظری
به شبهایت سرک نمی کشد
سالهاست این کوچه
لیلی ندارد
2
شکست
چقدر ساده و مبهم
در صورتی بالهای روشنت
... فانوس ها
چه آرام می میرند!
3
پاییز
در من رسوب کرده
اما دلم
چقدر هوای بهار دارد!
جنگل همهمه در بهت نگاری ابدی
دست در گردن هم ، سمت بهاری ابدی
چشمه ها زمزمه ی جاری آغاز شدن
رودها در پی دریا و قراری ابدی
مانده بشکوه و شکیبا که ببیند روزی
کوه، بر گُرده ی خود گَرد سواری ابدی
آدم اما به فراموشی ژرفی رفته ست
گویی افتاده در آغوش غباری ابدی
آسمان، آب، زمین، آینه ای منتشرند
گشته این شهر چراغان، شب تاری ابدی
*
کاش باران نگاهی بنوازد جان را
دل، مسافر شود و عشق، قطاری ابدی
....
چقدر دلم تنگه برای بهشت
خسته ام از این همه شکلک زشت
یه آینه ی زلال و یکدل می خوام
یه روح دریایی و کامل می خوام
دلم گرفته بال و پر شکسته م
یه روح خسته مونده روی دستم
بهشتو می خوام که کنارت باشم
دستای سردمو بگیر که پا شم ..
|
|