تبليغاتX
سپیده دم سکوت
 
سپیده دم سکوت
 
 
Twilight Of Silence
 

از برق ذوالفقـــار تو باران گرفت جان

وز گوشه ی نگاه تو ، احسان گرفت جان

بی تو زمین به خویش نمی دید ابوذری

از بـاده ی ولای تو سلمان گرفت جـان

سرّیست بی گمان که به یک «یاعلی مدد!»

هر بینوای خسته دل و جان، گرفت جان

از هُرم چشم هـای خداوندیِ تو بود

فصلی اگر به نام بـهاران، گرفت جان 

افتاده اند پیش تو اهل نظر به خاک

کز مشرب نگاه تو عرفان گرفت جان

ای راز سر به مُهر خداوند ، ای علی!

از چشمه سار نام تو قرآن گرفت جان

                                                   (خرداد 1376)


 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

خسته از این دور باطل، خسته از تکرارها

خسته ایم از چهره های مسخ، این دیدارها

در مسیر این قمار، آیینه ها را باختیم

پشت سر افسوس مانده، روبرو دیوارها

خوب شد راندند ما را از تماشای بهشت

ما که چون مرداب، سرشاریم از انکارها

در زمین حتی نگاه غنچه ها خاکستری ست

تا که می میرند گل ها روی دست خارها

زندگی این نیست، این چیزی شبیه زندگیست

کاش می شد باز برگردیم سوی غارها !

                                              (تیرماه 81)


 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

این واژه چقدر دستکاری شده است
از دست من و شما فراری شده است
در آلبوم خاطره ها ، «عشق» ، کنون
تبدیل به عکس یادگاری شده است

***

هر درد و غم زمانه را خواندی «عشق»
عمری هوس و بهانه را خواندی «عشق»
بر سایه ی هر عروسکی دل بستی
هر عقده ی کودکانه را خواندی «عشق
»


 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

در روزگاری که در دل، جز غصه ی نان نباشد
این شعله ی عافیت سوز ، بگذار پنهان نباشد

در عصر غربت که دیگر ، احساس جایی ندارد
جا دارد این آبی ِ پاک در فکر باران نباشد

باید هم این گونه باشد: شاعر فراوان تر از ریگ
وقتی که «سهراب»، خاموش، وقتی که «سلمان» نباشد

اشعار بی روحتان را بر مردگان هم نخوانید
این جسم زخمی چه ارزد ، وقتی در او جان نباشد

در رخوتستان احساس، شور تغزل نمانده ست
وقتی به دیوان دل ها ، شعر شهیدان نباشد

                                                                 فروردین 1380


 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
  بالا