|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
از برق ذوالفقـــار تو باران گرفت جان
وز گوشه ی نگاه تو ، احسان گرفت جان
بی تو زمین به خویش نمی دید ابوذری
از بـاده ی ولای تو سلمان گرفت جـان
سرّیست بی گمان که به یک «یاعلی مدد!»
هر بینوای خسته دل و جان، گرفت جان
از هُرم چشم هـای خداوندیِ تو بود
فصلی اگر به نام بـهاران، گرفت جان
افتاده اند پیش تو اهل نظر به خاک
کز مشرب نگاه تو عرفان گرفت جان
ای راز سر به مُهر خداوند ، ای علی!
از چشمه سار نام تو قرآن گرفت جان
(خرداد 1376)
خسته از این دور باطل، خسته از تکرارها
خسته ایم از چهره های مسخ، این دیدارها
در مسیر این قمار، آیینه ها را باختیم
پشت سر افسوس مانده، روبرو دیوارها
خوب شد راندند ما را از تماشای بهشت
ما که چون مرداب، سرشاریم از انکارها
در زمین حتی نگاه غنچه ها خاکستری ست
تا که می میرند گل ها روی دست خارها
زندگی این نیست، این چیزی شبیه زندگیست
کاش می شد باز برگردیم سوی غارها !
(تیرماه 81)
|
|