تبليغاتX
سپیده دم سکوت
 
سپیده دم سکوت
 
 
Twilight Of Silence
 

بي شبهه شرابي تو و آفاق، سبويت

غزلي از دوست شاعرم دکتر قربان ولیئی ، در مدح حضرت علي(ع)

 

اي سلسله در سلسله در سلسله مويت
وي آينه در آينه در آينه رويت

 چشمان تو چشمان تو چشمان تو هو هو
حق حق چه بگويم چه من از اين همه اويت

 زيبايي سكرآور و رباني آفاق
بي شبهه شرابي تو و آفاق سبويت

 هر سبز كه از خاك برآيد كلماتت
در چاه فروريخته اسرار مگويت

اي زمزمه ی هر شب تنهايي جبريل
وي زمزم آواز خداوند، گلويت

دريايي و هر چشمه به ژرفاي تو جاري
فردايي و هر لحظه شتابنده به سويت


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
این روزها ، روزهای دلتنگی است. از آن روزهایی که دوست داری خودت را در آغوش خدا رها کنی و چشمهایت را ببندی و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنی.
این روزها احساس می کنی خیلی از خودت ، از فطرت روشنت ، از لهجه ی نگاه سبزت فاصله گرفته ای. خیلی وقت است به آسمان ، به درخت ، به قطره های آب که از فواره بر چمن های پارک رها می شوند، خیره نشده ای. خیلی وقت است شعر نگفته ای، با خودت قرار نگذاشته ای ، با خودت در کوچه های کاهگلی گذشته ، قدم نزده ای.
این روزها روزهای دلتنگی است و نمی دانی دلتنگ چیستی. دلتنگ لحظه های شاد و بی دغدغه کودکی، دلتنگ صداقتی ناب که در خیابان های بی اعتنایی گم شده، دلتنگ دوستانی که عطر گذشته را به بادها سپرده اند ، دلتنگ دلتنگ چیستی ؟
این روزها تحمل آدم های خاکستری را نداری ، زود جوش می آوری و صبر خداوند را می ستایی. این روزها خدا از قیافه ات خنده اش می گیرد و به فرشته هایش نشانت می دهد.
این روزها ... این روزها هم می گذرد.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
ترانه دلتنگی

می خوام تو آغوش نگات رها شم
از خودم و از همه چی جدا شم

می خوام تو موج زلفای سیاهت
گم شم و قبله م باشه روی ماهت


عاشقی رو باید که یاد بگیرم

تا بتونم همش واست بمیرم

باید تو آتیش لبات بسوزم
تا که عوض شه رنگ و حال و روزم


راستی! به من بگین کجای دنیا
گم می شه دیگه ردّ پای دنیا؟


کجا فقط عشقه که فرمون می ده؟
هوای پاکش به دلا جون می ده


کجاست نشونی دلای بی رنگ؟
کوچه ی عاشقای خسته از جنگ

چقدر دلم تنگه برای بهشت

خسته ام از این همه شکلک زشت

یه آینه ی زلال و یکدل می خوام
یه روح دریایی و کامل می خوام

دلم گرفته ، بال و پر شکسته م
یه روح خسته مونده روی دستم

بهشتو می خوام که کنارت باشم
دستای سردمو بگیر که پا شم
 

 |+| نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

تقدیم به سردار شهيد نوروز ايماني نسب

رنگ خون

چفيه ات رقص كنان در گذر باد هنوز

مي دهد بوي خوش مالك و مقداد هنوز


عطر آرامش دريايي ات اي روح زلال

مي چكد هر سحر از خاطره ي باد هنوز


كوه ، حيرت زده از هيمنه ي همّت توست

مي كند نام تو را صاعقه فرياد ، هنوز


در صف تيره ي تزوير به خاطر دارد

تندر خشم تو را تنگه ي مرصاد هنوز


سالها مي رود از هجرت سرخت ، امّا

رنگ خون دارد افق ، پنجم مرداد هنوز

 

 |+| نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
  بالا