|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
گم کرده ام تو را
گم کرده ا م تو را و خودم را و هرچه را
گم گشته ام میان هیاهوی لحظه ها
حیرت کشیده شعله در آفاق جان من
رقصیده ام در آینه هر روز با خدا
در ساحت سپیده کسی بال می زند
آیا منم که می شوم از خویشتن ، رها؟
فانوس های خاطره روشن شدند و من
پیدا نمی کنم ز خودم هیچ ردّ پا
ای بیکرانه! می رسد آیا به ساحلت
این قطره ای که گم شده در عمق ناکجا؟
*
خورشید همچنان به زمین خیره مانده است
شاعر ، غروب می کند آرام و بی صدا
دو سال پیش در همین روزها بود که پدر ، ناباورانه از کنار ما پرکشید و آسمانی شد. محرم امسال ، جایش میان تکیه امام حسین(ع) خیلی خالی بود. او که عشقش آن تکیه بود و کتیبه ها و علم ها و پرچم های عزای حسینی. امید که در کنار مولایش باشد. این غزل را در همان روزها گفته ام...
سخت
است، سخت، باور اين داستان ، پدر!
با
ما بگو نرفته اي از پيشمان ، پدر!
تاريكي
خبر به دلم چنگ مي زند:
كوچيد
سمت آينه ها ، ناگهان پدر
دلتنگ،
هر غروب به حسرت نشسته است
اين
خسته ي شكسته دل ناتوان، پدر!
لك
زد دلم براي صدايت ، قيافه ات
يكبار
هم شده ، بده خود را نشان، پدر!
خورشيد
من! چه رسم غريبي ست كه اينچنين
ماييم
اسير خاك و تو در آسمان ، پدر!
هر
گوشه اي كه مي نگرم ، شعله مي كشم
جاريست
عطر ياد تو در هر زمان ، پدر!
حتي
كتيبه هاي محرم نشسته اند
در
تكيه ، همنواي دلم ، نوحه خوان ، پدر!
اين
اشك هاي تلخ ، امانم نمي دهند
سخت
است، سخت، باور اين داستان ، پدر!
|
|