|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
رنگ دريا
تو كهكشون ، گم شده سياره مون
مثل دلِ خراب و آواره مون
جون تموم كفتراي چاهي
چشم زمين داره ميره سياهي
كلبه ي پاكِ گل و خشتيت كجاس؟
باغچه ي فطرت بهشتيت كجاس؟
زندگي رو رنگ جهنم زدي
حال فرشته ها رو بر هم زدي
عصاي دست زندگيت دروغه
پياده روهاي دلت شلوغه
عطر بهشتيِ نگات گم شده
تو ويترينا برق چشات گم شده
با لهجه ي مادري دشمن شدي
فرشته بودي ، حالا«مانكن» شدي
سخته خداوكيلي آدم بودن
شبنم احساس، تو جهنم بودن
سخته تو اين زمونه يكرو باشي
گرگ نباشي ، بايد آهو باشي
تو اين زمونه گم شده محبت
نيس ديگه از صفا و خوبي صحبت
عشق و صفا رو سرِ كار مي ذارن
آدم خوباشَم شيشه خورده دارن
تخم صداقت افتاده تو دريا
لك زده دل، واسه دل بي ريا
حساب مي شه دوز و كلك ، زرنگي
سادگي و حماقته ، يه رنگي
رفته جوونمردي و لوطي گري
نمي كنه هيشكي ازت دلبري
فاصله پيدا شده بين ماها
گم شده تو زندگي، بوي خدا
حيفه اسيرِ آب و دونه موندن
توي قفس ، شعر و ترونه خوندن
كاشكي دوباره رنگ دريا بشيم
بي غل و غش ، مثل قديما بشيم...
این غزل را به یاد شهید عزیز سید ابراهیم سیادت گفته ام ، همو که اگر امروز بود ، برای پسرم مهدی پدربزرگی مهربان بود و ...
هواي جنون
شايسته ات نبود كه تسليم نان شوي
غرق سكوت شهر، اسير گمان شوي
اين كوچه ها شبيه قفس بود و خواستي
مانند آسمان خدا ، بي كران شوي
كوه از نگاه شعله ورت خوب خوانده بود
ماندي به اين اميد كه آتشفشان شوي
شايسته ات نبود بماني، كبوترم!
تا هم پياله با نفس كركسان شوي
دريا شدي ، ستاره شدي ، آسمان شدي
جان دادي اي پرنده كه تا «جمله جان شوي»
اين جا نبود عرصه ي روح رهاي تو
رفتي كه در هواي جنون ، لامكان شوي
مضمون آتشين غزل هايمان شوي
به یاد سردار سرفراز، شهید حاج علیرضا ابراهیمی
یادش به خیر وقتی با پای برهنه در عزای حسینی، میاندار دسته
ی سینه زنی هیأت بود،با آن شال سیاه و زیبا. امسال جایش خیلی خالی بود... و من
حالا می فهمم رستگاری در سرانجام کار، چقدر زیباست!
حاج علیرضا به حقش رسید و آسمانی شد و من و تو همچنان در
منجلاب عادات سخیف ، دست و پا می زنیم. راستی! سرانجام ما چه خواهد شد؟
براي امام رضا (ع):
رواق سحر
نقاره ها ز شوق تو دارند گفتگو
پیچیده در رواق سحر ، عطر سبز هو
از خویش می شوند رها فوج کفتران
در سایه سار این همه سیمرغ آرزو
در آستان شرقی ات ای قبله گاه مهر
هستند لحظه های حرم ، دائم الوضو
بنگر غریب خسته ی حیرت نصیب را
در ازدحام آینه ها ، غرق جستجو
این سایه ی مکدر و درمانده آمده ست
از خاک درگه تو کند کسب آبرو
دل را دخیل بسته به لبخند روشنت
وا کن گره ز بغض فروخفته در گلو
مثل همیشه چشم به راه نگاه توست
این زائر نشسته در ایوان روبرو
شعله های جنون
سلام شاعر این انجمن ، فلان کانون
سلام عابر پس کوچه های بی مجنون
دچار در تبِ این جاده های بی انجام
زمین ز دست شما خسته ، آسمان دلخون
چقدر لحن شما مثل فیلسوفان است!
چقدر حافظ و سعدی! چقدر افلاطون!
چقدر ژست مدرنیته ، شعرهای دروغ!
چقدر از خودتانید راضی و ممنون!
سلام شاعرِ در وهم و آرزو پنهان!
و از غبار هوس های ناتوان ، مشحون!
و پای ثابت شب های شعر بی مهتاب
ز خویش ، یک قدم آیا نهاد ه ای بیرون؟
چقدر شعر تو از دود و سایه لبریز است!
شبیه پاکت سیگار ، خالی از مضمون
بساز قایقی از جنس شعله های جنون
بهمن ۸۴
محسن دایی نبی را از سال 78 می شناسم. وقتی غروبهای کرمانشاه می نشستیم و شعر می خواندیم. محسن هم شاعر است هم استاد خوشنویسی ، هم ورزشکار است و هم گرافیست. او دف و تنبور را استادانه می نوازد و البته خواننده ای است قابل.مجموعه شعری دارد با نام«آن سوی سایه» و آلبوم «آخرین غزل رومی» اثر شنیدنی و زیبایی است از ایشان که آن را حوزه هنری در سال ۸۴ منتشر کرده است.برای این دوست خوب که سالهاست او را ندیده ام آرزوی موفقیت و سربلندی دارم.

|
|