|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
تبسم
باعشق– این ترانۀ معصوم-از ازل
شد باب آشنایی ما حضرت غزل
بانوی شوق در رگ آیینه ها دوید
با لهجۀ شکوفه ، نگاهی پر از عسل
همسایه با انار تبسم نشسته است
سیبی که برده است دل از اهل این محل
سیب آمد و عروس نگاه بهار شد
رقصید باغ خاطره ها در شب غزل
پروانه شعله نوش تغزّل چکید و سوخت
تا شرح مختصر دهد از عشق، لااقل
*
سردرگم است شاعر مجنون و می وزد
از موج موج گیسویت ای تاك! راه حل
به یاد قیصر در اربعین پرکشیدنش:

همسفر باران
دل ما خوش به حضور تو در این میدان بود
در تو جاری نفس «منزوی» و «سلمان» بود
اولین بار که در ساحت شعرت پر زد
جان من، مست شد و در نفست حیران بود
گرچه در برکۀ شعر تو زلالی جاریست
حیرت آینه آن سوی غزل ، پنهان بود
پشت پا بر همه جز عشق زدی رندانه
روزگاری که در آن دغدغه، تنها نان بود
«قیصر!» ای سبزترین شاعر جغرافی درد
سخنت زمزمۀ درد، ولی درمان بود
نام تو آخر عشق است، تو را مرگ مباد!
که از آغاز ، دلت همسفر باران بود
... و شعری از دوست شاعرم ، دکتر قربان ولیئی – که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش-
به یاد دانشگاه علم و صنعت ، نشریه کویر و خاطرات سبز آن سالها :
مثل نیلوفری ام در شب بودایی خویش
می نشینم به تماشای شکوفایی خویش
رو به ژرفای درون، موج زنان می پیچم
می روم محو شوم در دلِ دریایی خویش
چشم دیدار کسی نیست در آیینۀ من
بس که در حیرتم از دیدن رؤیایی خویش
مثل یک بید که در چشمه به خود خیره شده ست
چه طربناکم از احساس شناسایی خویش!
چشمه ها! گرم بجوشید و به دریا برسید
تا ببینید در آن آینه ، زیبایی خویش
این چه غوغای غریبی ست که می خوانَدمان
رو به آفاق درخشانِ تماشایی خویش!
وین چه شطحی ست که پیچیده در این حیرتگاه:
سجده کن - روح پرستنده - به یکتایی خویش!
از ازل تا به ابد فرصت شیدایی ماست
زنده ایم از نفس سبز مسیحایی خویش
|
|