|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
1
نگرانِ چیستی؟
وقتی
نگاه منتظری
به شبهایت سرک نمی کشد
سالهاست این کوچه
لیلی ندارد
2
شکست
چقدر ساده و مبهم
در صورتی بالهای روشنت
... فانوس ها
چه آرام می میرند!
3
پاییز
در من رسوب کرده
اما دلم
چقدر هوای بهار دارد!
جنگل همهمه در بهت نگاری ابدی
دست در گردن هم ، سمت بهاری ابدی
چشمه ها زمزمه ی جاری آغاز شدن
رودها در پی دریا و قراری ابدی
مانده بشکوه و شکیبا که ببیند روزی
کوه، بر گُرده ی خود گَرد سواری ابدی
آدم اما به فراموشی ژرفی رفته ست
گویی افتاده در آغوش غباری ابدی
آسمان، آب، زمین، آینه ای منتشرند
گشته این شهر چراغان، شب تاری ابدی
*
کاش باران نگاهی بنوازد جان را
دل، مسافر شود و عشق، قطاری ابدی
....
چقدر دلم تنگه برای بهشت
خسته ام از این همه شکلک زشت
یه آینه ی زلال و یکدل می خوام
یه روح دریایی و کامل می خوام
دلم گرفته بال و پر شکسته م
یه روح خسته مونده روی دستم
بهشتو می خوام که کنارت باشم
دستای سردمو بگیر که پا شم ..
نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت : « نظرت الی الجنه ، فادبنی ربی »
«در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد . این بیماری از آن است.»
قصه ی بهشت
حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان
در روزگار رونق بازار ناکسان
باید بیایی آینه ها را بیاوری
ما را به خود بیاری از این بهت جاودان
ما را دمی ز رندی جانانه ات ببخش
ما را که وامدار به این گشته ایم و آن
از ما ربوده است حضور و قرار را
این پاره های خون جگر، لقمه های نان
حافظ! بیا و در رگ این شهر سوخته
موج شراب و شعر بینداز، آن چنان
کز هرچه غیر یار ، دل ما رها شود
تا خاک تیره روز، شود رنگ آسمان
حافظ! در این زمانه که تزویر می وزد
برخیز و باز خرقه بسوزان، غزل بخوان
«ای قصه ی بهشت، ز کویت حکایتی»
حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان
یا لطیف درد، نام دیگر من است
... با شعر های قیصر زندگی کردیم. در سایه سار دردها و امیدهایش، میهمان لحظه های نابی بودیم که ما را به کوچۀ آفتاب و آیینه می برد.
از قیصر، دستور زبان عشق را فراگرفتیم و در آینه های ناگهان، دل سروده های عاشق دردمندی را به ترنم نشستیم که مهربان بود و فروتن، و عمری سرفراز زندگی کرد.
او بود که به ما گفت: «از غم خبری نبود اگر عشق نبود» و ما هنوز در بهت لحظه های تلخی به سر می بریم که نمی خواهیم باورمان شود که او دیگر نیست.
قیصر، زبان صادق و صمیمی دلهای عاشق و جانهای شیدا بود. زبانی که هیچ گاه هنر والایش را صرف شکستن این و آن نکرد. دشمنی ها و نامهربانی ها را، دشنۀ دشمنان و خنجر دوستان را مردانه تاب آورد و با دلی سربلند و سری سر به زیر ، عمری به سربرد.
در شعرهای زلال قیصر، طراوت و صمیمیتی موج می زند که می توان از ورای واژه های روشنش، حزن عارفانه و شور عاشقانۀ مردی را احساس کرد که دلش قلمرو جغرافیای ویرانی بود.
آن که هیچ گاه دل به پاییز نسپرد و چون گلدان خسته ای بر لب پنجرۀ زندگی، پر از خاطرات ترک خورده بود، در سحرگاه سه شنبه ای پاییزی ، دری به خانۀ خورشید باز کرد و در تنفس صبح ، جاودانه شد.
قیصر از یادها نمی رود. قیصر حضور همیشۀ خاطرۀ باران و آفتاب است. همو که دلتنگ رسیدن آن روز اردیبهشتی بود و حرف آخر عشق، آغاز نام کوچکش.
آری ، در این روزها که جرأت دیوانگی کم است، کاش بود و باز هم از روز مبادا می گفت و دردهای کهنۀ لجوج، و از پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست.
کاش بود و باز از فصل تقسیم گل و گندم می گفت و از لایحۀ روشن آغاز بهار. کاش بود و باز شعری که در ستایش گندم نباشد، می سرود... کاش....
|
|