|
سپیده دم سکوت
|
||
|
Twilight Of Silence |
همین روزها ...
ماهیِ تُنگم و دلتنگ رخ ماه در آب
دیده ام باز در آغوشمی ای ماه، به خواب
بی تو دیریست خمارانه به خود می پیچم
روشنم ساز به لبخند خود ای جرعۀ ناب!
تو بهشت منی، آزاد شو از برزخ شرم
شعله ای بوسه عنایت کن و بردار عذاب
پلک بگشا، هوس سوختن افتاده به دل
گاه بی واسطه ای مهر، بر این سایه بتاب
موج گیسوی تو آغوش دل طوفانی ست
این منِ گمشده در خاطره ها را دریاب
رو به ویرانی ام و خسته تر از پاییزم
حال من سخت خراب است، خراب است، خراب...
پاییز
در من رسوب کرده
اما دلم
چقدر هوای بهار دارد!


دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین،
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن،
روزگار غریبی است نازنین
آن که بر در خانه می کوبد
شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
احمد شاملو
گاه
از هرچه کنگره و جشنواره
حالت به هم می خورد
و از آدم های جشنواره ای و هفت رنگ
و از تعارف ها و حرف ها و شعر ها و ....
ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد...
حافظ و ریا ستیزی
حافظ از ریاکاری و تزویر بیزار است. این نفرت که برخاسته از روح آزاده ، جان بی قرار و صفای باطن اوست، آنچنان است که گاه، خشم و نگرانی اش را در پسِ برخی از اشعارش می توان به روشنی احساس کرد. او آفت دین و دینداری را ریا می داند و در مواردی بسیار چونان اهل ملامت، خود را مخاطب قرار می دهد و خویشتن را از زهد ریایی برحذر می دارد.
«آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت/ حافظ این خرقۀ پشمینه بینداز و برو»
حافظ در عصری به سر می برد که بازار ریا و ریاکاران گرم است و بسیاری در زاویه های زهد مزوّرانه، جمعی را به خویش مشغول داشته اند و در نظر مردم محبوبند و مقبول؛ حتی حاکم شهر نیز بساط ریا گسترده و در میخانه ها را بسته؛ و چقدر حافظ از این ماجرا ملول و رنجیده خاطر است!
«واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند»
....
حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان
در روزگار رونق بازار شاعران
باید بیایی آینه ها را بیاوری
ما را به خود بیاوری ای بهت جاودان!
ما را دمی ز رندی جانانه ات ببخش
ما را که وامدار به این گشته ایم و آن
از ما ربوده است حضور و قرار را
این پاره های خون جگر، لقمه های نان
حافظ بیا و در رگ این شهر سوخته
موج شراب و شعر بینداز، آن چنان
کز هرچه غیر یار ، دل ما رها شود
تا خاک تیره روز، شود رنگ آسمان
حافظ! در این زمانه که تزویر می وزد
برخیز و باز خرقه بسوزان، غزل بخوان
«ای قصه بهشت، ز کویت حکایتی»
حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان
۸۶/۳/۲۲
بیاشوب
خواب کال مرا
با پنجه های آفتابی ات
ای خنیاگر!
من خواب مانده ام ...
« ... و اصوات را تاثیر آن ظاهرتر است به نزدیک عقلا که به اظهار برهان وی حاجت آید. و هرکه گوید«مرا به الحان و اصوات و مزامیر خوش نیست.» یا دروغ گوید یا نفاق کند و یا حس ندارد و از جمله مردمان و ستوران بیرون باشد.»
کشف المحجوب - ص ۵۸۵
وقتی به این جمله از کشف المحجوب می رسم این سوال کهنه در ذهنم دوباره تازه می شود که سرانجام تکلیف موسیقی چیست؟ قرنهاست ما را در سایه تردید نشانده اند و هماره ترسان و لرزان به موسیقی نگریسته ایم و گوش فراداده ایم. در حالی که بی پروا و گاه با مباهات به بسیاری از رذیلت ها چون دروغ تهمت غیبت و ... دست یازیده ایم و برای هرکدام نیز مصلحت و توجیهی تراشیده ایم. اما پای موسیقی که به میان می آید انگار از ام الخبائث سخن رانده شده و اهل صلاح! روی ترش کرده به نوازنده و شنونده به چشم عاصی روسیاه نگریسته اند.
به یاد این بیت از حافظ می افتم که شاید پاسخی باشد بر تردیدهایی از این دست و یا تعریضی بر تنگ نظری ها :
«خدا را محتسب مارا به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد»
من

می خوام
به
کودکی
برگردم ...
امروز به یاد استاد گرانقدرم دکتر سیروس شمیسا افتادم. دریایی از علم و فضل که دانشش را ب
ی دریغ به طالبان معرفت هدیه می کند. این را هرکه حتی یک بار تجربه حضور پای درسش را داشته باشد خوب درک می کند. یادم نمی رود در پایان یکی از کلاس های درس معانی وبیان دوستم می گفت: اگر کلاس چند دقیقه بیشتر طول می کشید از فرط وجد و لذت شنیدن نکته های ناب و دقیقه های بدیع استاد گریه ام می گرفت.
و به راستی این چنین بود. در این روزگار وانفسا انگشت شمارند استادان فاضل و دانشمندی که ثمره سالها زحمت و رنج خویش را به دانشجویان علاقه مند ارزانی کنند.
به همه استادان عزیزم که بهترین لحظه های زندگی ام را پای درسشان گذراندم درود می فرستم : دکتر شمیسا -دکتر کزازی - دکتر حمیدیان - دکتر ایزدی- دکتر ترابی- دکترمصطفوی- دکتر بیات- دکترحسن زاده- دکتربشیری - دکتر اسپرهم- دکتر مست علی-دکتر واعظ - دکتر تاج بخش و...
و سلام می کنم به همه دوستانی که خاطره مهربانی شان را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد : میثم حنیفی- رسول اکبر پور- صادق آتانی - محسن زاده- ابراهیمی - ریسمانیان - طباطبایی- رضایی - سپهوند-رضوی- صراف- فرجی و ...
خدایشان حفظ کناد.
|
|