|
سپیده دم سکوت
|
||
به پيشگاه مادرم زهرا(س) :

سرمست از تـرنــّم الله اكبـرت
آن سوي ابرهاي تجلّي ، چو ماهتاب
محو سكوت، مريم و حوّا برابرت،
در هاله اي ز حيرت و تحسين نشسته اند
بـر آستـان عصمت آيينـه پرورت
*
جاريست آه تلخ تو در هرم كوچه ها
در ذهن لحظه هاست رها ، موج باورت
خورشيد مي گدازد از آن آه شعله بار
دارد بقيـع ، نـاله ز احــوال مضطرت
از هق هق گرفتـه و محزون دخترت
آري غروب آيه ي سرخيست بي گمان
از چشم هاي خسته و در خون شناورت
*
سرشــار عطر يـاس ، مزار مطهـّرت
اي دستهاي روشنت آيينـه دار وصل

گم کرده ام تو را
گم کرده ا م تو را و خودم را و هرچه را
گم گشته ام میان هیاهوی لحظه ها
حیرت کشیده شعله در آفاق جان من
رقصیده ام در آینه هر روز با خدا
در ساحت سپیده کسی بال می زند
آیا منم که می شوم از خویشتن ، رها؟
فانوس های خاطره روشن شدند و من
پیدا نمی کنم ز خودم هیچ ردّ پا
ای بیکرانه! می رسد آیا به ساحلت
این قطره ای که گم شده در عمق ناکجا؟
*
خورشید همچنان به زمین خیره مانده است
شاعر ، غروب می کند آرام و بی صدا
دو سال پیش در همین روزها بود که پدر ، ناباورانه از کنار ما پرکشید و آسمانی شد. محرم امسال ، جایش میان تکیه امام حسین(ع) خیلی خالی بود. او که عشقش آن تکیه بود و کتیبه ها و علم ها و پرچم های عزای حسینی. امید که در کنار مولایش باشد. این غزل را در همان روزها گفته ام...
سخت
است، سخت، باور اين داستان ، پدر!
با
ما بگو نرفته اي از پيشمان ، پدر!
تاريكي
خبر به دلم چنگ مي زند:
كوچيد
سمت آينه ها ، ناگهان پدر
دلتنگ،
هر غروب به حسرت نشسته است
اين
خسته ي شكسته دل ناتوان، پدر!
لك
زد دلم براي صدايت ، قيافه ات
يكبار
هم شده ، بده خود را نشان، پدر!
خورشيد
من! چه رسم غريبي ست كه اينچنين
ماييم
اسير خاك و تو در آسمان ، پدر!
هر
گوشه اي كه مي نگرم ، شعله مي كشم
جاريست
عطر ياد تو در هر زمان ، پدر!
حتي
كتيبه هاي محرم نشسته اند
در
تكيه ، همنواي دلم ، نوحه خوان ، پدر!
اين
اشك هاي تلخ ، امانم نمي دهند
سخت
است، سخت، باور اين داستان ، پدر!
رنگ دريا
تو كهكشون ، گم شده سياره مون
مثل دلِ خراب و آواره مون
جون تموم كفتراي چاهي
چشم زمين داره ميره سياهي
كلبه ي پاكِ گل و خشتيت كجاس؟
باغچه ي فطرت بهشتيت كجاس؟
زندگي رو رنگ جهنم زدي
حال فرشته ها رو بر هم زدي
عصاي دست زندگيت دروغه
پياده روهاي دلت شلوغه
عطر بهشتيِ نگات گم شده
تو ويترينا برق چشات گم شده
با لهجه ي مادري دشمن شدي
فرشته بودي ، حالا«مانكن» شدي
سخته خداوكيلي آدم بودن
شبنم احساس، تو جهنم بودن
سخته تو اين زمونه يكرو باشي
گرگ نباشي ، بايد آهو باشي
تو اين زمونه گم شده محبت
نيس ديگه از صفا و خوبي صحبت
عشق و صفا رو سرِ كار مي ذارن
آدم خوباشَم شيشه خورده دارن
تخم صداقت افتاده تو دريا
لك زده دل، واسه دل بي ريا
حساب مي شه دوز و كلك ، زرنگي
سادگي و حماقته ، يه رنگي
رفته جوونمردي و لوطي گري
نمي كنه هيشكي ازت دلبري
فاصله پيدا شده بين ماها
گم شده تو زندگي، بوي خدا
حيفه اسيرِ آب و دونه موندن
توي قفس ، شعر و ترونه خوندن
كاشكي دوباره رنگ دريا بشيم
بي غل و غش ، مثل قديما بشيم...
این غزل را به یاد شهید عزیز سید ابراهیم سیادت گفته ام ، همو که اگر امروز بود ، برای پسرم مهدی پدربزرگی مهربان بود و ...
هواي جنون
شايسته ات نبود كه تسليم نان شوي
غرق سكوت شهر، اسير گمان شوي
اين كوچه ها شبيه قفس بود و خواستي
مانند آسمان خدا ، بي كران شوي
كوه از نگاه شعله ورت خوب خوانده بود
ماندي به اين اميد كه آتشفشان شوي
شايسته ات نبود بماني، كبوترم!
تا هم پياله با نفس كركسان شوي
دريا شدي ، ستاره شدي ، آسمان شدي
جان دادي اي پرنده كه تا «جمله جان شوي»
اين جا نبود عرصه ي روح رهاي تو
رفتي كه در هواي جنون ، لامكان شوي
مضمون آتشين غزل هايمان شوي
به یاد سردار سرفراز، شهید حاج علیرضا ابراهیمی
یادش به خیر وقتی با پای برهنه در عزای حسینی، میاندار دسته
ی سینه زنی هیأت بود،با آن شال سیاه و زیبا. امسال جایش خیلی خالی بود... و من
حالا می فهمم رستگاری در سرانجام کار، چقدر زیباست!
حاج علیرضا به حقش رسید و آسمانی شد و من و تو همچنان در
منجلاب عادات سخیف ، دست و پا می زنیم. راستی! سرانجام ما چه خواهد شد؟
|
|